#حصار_تنهایی_من_پارت_515


- الهي! بچه مي خواستن اونم موقعي که سه ماه ديگه قراره خانم جون و آقا جون بشن؟!!

ندا با فنجوناي قهوه اومد کنار آبتين نشست و با لبخند گفت:

- بيخيال اونا... بگو سوغاتي چي برام آوردي؟

- هيچي! چهار تا شورت و شلواره؛ همشم مارک دار! خواستي برو بردار!

سرمو انداختم پايين و خنديدم.

ندا با اخم گفت: خجالت بکش آبتين!

آبتين به من نگاه کرد و گفت: دوست جديدتو معرفي نمي کني؟

- اسمش آينازه.

- منم آبتين جعفري هستم. خوشبختم! خب حالا من کجا بايد بخوابم؟!

- تو هال! همين وسط جنازتو مي ندازي مي خوابي!

- عمرا! من کمرم به زمين عادت نداره.

گفتم: من تو هال مي خوابم ... شما بريد تو اتاق.

آبتين: اصلا حرفشم نزنيد! اون اتاق برا دو تامون جا داره، با هم مي خوابيم!

romangram.com | @romangram_com