#حصار_تنهایی_من_پارت_516
ندا زد تو سرش و گفت: خجالت بکش آبتين!
- چرا مي زني؟! خب بده فکر دوستتم؟ مي گم تنها تو اون اتاق بخوابه شايد معذب باشه و احساس تنهايي کنه. يکي بايد پيشش بخوابه که خاطر جمع باشه. چه بهتر که يه مرد باشه!
- تو لازم نکرده فکر دوست من باشي!
- آيناز خانم شما چي مي گيد؟
- جنازتو بنداز همين جا بخواب!
- اينم فکر بدي نيست! بريد تشکمو بياريد بخوابم!
بعداز اينکه يک ساعت جر و بحث کردن، آبتين تو هال خوابيد. من و ندا هم رفتيم به اتاقمون.
بايد از اينجا هم برم؟ آره ديگه؟ فکر لنگر انداختن تو خونه مردمو بايد از سرم بندازم بيرون. با فکر فردا خوابم برد.
- آيناز؟
چشممو باز کردم. ندا با لبخند وايساده بود.
گفت: پاشو صبحونه بخور.
- ساعت چنده؟
- نه.
romangram.com | @romangram_com