#حصار_تنهایی_من_پارت_514


- خانم اجازه مي دن؟

با انگشتم به مبل رو به رو اشاره کردم و گفتم: اونجا جا هست!

لبخند شو جمع کرد و گفت: چيـــــش! بداخلاق!

رو مبل رو به روم نشست. ندا رفت به آشپزخونه و داد زد:

- چي مي خوري آبتين؟

- چيزي نمي خورم قربونت برم. بيا بشين.

ندا: براي چي نرفتي خونه؟

آبتين: خيلي ناراحتي اومدم؟ خوب مي رم!

- لوس نشو!

- فکر مي کردم خبر داري کجا رفتن.

- آره خبر دارم... رفتن خونه خانم بزرگ.

آبتين: اي خدا! تو اين سن پيري داريم پسر عمه مي شيم!

ندا خنديد و گفت: زشته آبتين! دلشون بچه مي خواست!

romangram.com | @romangram_com