#حصار_تنهایی_من_پارت_513
- اول اينکه خر خودتي قاطر! دوم اينکه اين چه وضع استقباله؟! من صبح به اون دوست عتيقت گفتم دارم ميام... چرا نيومدي فرودگاه؟!
- خب حالا! بيا تو!
اول ندا اومد تو، بعدشم اون پسره به گفته ندا، آبتين.
چشمش افتاد به من و گفت: سلام!
منم بدون اينکه بلند بشم، گفتم: سلام!
سرمو گرفتم طرف تلويزيون.
آروم گفت: چرا نگفتي اين عتيقه اينجاست؟!
ندا: هیــــــــش! زشته... بيا تو!
درو بست. پسره اومد کنارم و گفت: خدا بد نده خانم؟
- خدا بد نمي ده... بنده هاشن که بد مي دن!
سرمو بلند کردم و نگاش کردم. قد بلند و نسبتا چهار شونه، با پوست سفيد و چشماي مشکي و ته ريشي که فقط براي مدل گذاشته بود.
با لبخند نگام مي کرد. چشماش پر از خنده بود. از ندا خوشگلتر و گنده تر بود.
ندا گفت: بشين آبتين!
romangram.com | @romangram_com