#حصار_تنهایی_من_پارت_512


- نه، فقط گفت فردا مياد.

نهاري رو که خريده بود، با هم خورديم.

گفت: تو که اسم منو فهميدي؛ حالا اسم خودت چيه؟

- آيناز.

تو چشمام نگاه کرد و گفت: قشنگه... راستي آدرس خونتون يادت نيومد؟

- يه بار گفتم خونه اي ندارم... اگه بخواي ميرم؟

- واي چه زود جوش مياري! کي گفتم برو؟! نهارتو بخور!

تا شب، اين ندا خانم جيک و پيک زندگيمو از زبونم کشيد بيرون... ساعت دوازده جلو تلويزيون نشسته بوديم و شام مي خورديم که ندا گفت:

- خيلي لاغري! چند کيلويي؟

- نمي دونم؟ فکر کنم چهل يا چهل و يک.

زنگ خونه به صدا دراومد.

گفت: کيه اين موقع شب؟

بلند شد رفت طرف در؛ از سوراخ در نگاه کرد، بعد يه جيغ بلندي کشيد و درو باز کرد. با ذوق رفت بيرون و گفت: قربونت برم خره! اينجا چيکار مي کني؟! گفتي فردا مياي که؟

romangram.com | @romangram_com