#حصار_تنهایی_من_پارت_505


آخه من مي تونم تکون بخورم که مي گه همين جا بشين؟! چند دقيقه بعد، يه ماشين کنار سرم وايساد. سرمو بلند کردم؛ تاير ماشين دقيقا رو به روم بود؛ انگار قصد کشتمو داشت.

اومد کنارم بلندم کرد و گذاشتم تو ماشين. نمي دونم چرا ياد نسترن افتادم. خودشم نشست و پاشو گذاشت رو گاز گفت:

- تو بودي جيغ مي زدي؟

با درد گفتم: آره!

وقتي ديد درد مي کشم، چيزي نگفت. منو برد به بيمارستان. بعد از اينکه دکتر پامو معاينه کرد، گفت در رفتگيه.

وقتي پامو جا انداخت، رو تخت نشستم. دختره اومد جلوم و گفت: خونتون کجاست؟

با لبخند گفتم: هيچ جا!

- ببين! ساعت يک صبح وقت شوخي کردم نيست! زود باش آدرس خونتونو بده تا ببرمت.

خنديدم و گفتم: جدي مي گم! روي اين زمين جایي ندارم.

نفسي کشيد و کنارم نشست و گفت: فرار کردي؟!

نگاش کردم و گفتم: نمي دونم کجاي پيشوني من نوشته دختر فراري که هرکي منو مي بينه مي گه فرار کردي؟!

- خيلی خب! يه امشبو خونه ی من بمون... شايد فردا آدرس خونتونو يادت اومد.

اومدم پايين؛ دستشو انداخت دور شونه هام و رفتيم به طرف ماشين. سوار شديم وراه افتاد. با ريموت در پارکینگو باز کرد و ماشينو برد تو پارکينگ شيکی که کلا گرانيت زده بودن و لامپ هاي تو سقف که کل پارکينگ از کف و ديوار و سقفو روشن کرده بود.

romangram.com | @romangram_com