#حصار_تنهایی_من_پارت_506
- کجايی خانم؟! تشريف نمياريد؟!
نگاش کردم. داشت با لبخند نگام مي کرد. اومدم پايين و رفتيم طرف آسانسور. سوار شديم دکمه چهارو زد.
گفتم: پدر مادرت مي دونن قراره منو ببري خونه؟
همونطور که سوئیچو توي دستش تکون مي داد، گفت: نه...من تنها زندگي مي کنم.
- چرا؟
- بي خيال دختر!
در آسانسور باز شد و رفتیم طرف تنها واحد اونجا که روش نوشته بود 4. از کيفش کليدو درآورد، درو باز کرد و گفت: بفرماييد!
با لبخند و پاي لنگون رفتم تو. خودشم پشت سرم اومد چراغارو زد. همه جا روشن شد. کفش شو درآورد و رفت طرف آشپزخونه. به خونه نقليش نگاه کردم.
- نمياي تو؟
- چرا، چرا...الان ميام!
کفشمو از پام درآوردم و روي يه مبل که يه متر رفت پايين نشستم.
از تو آشپزخونه گفت: چي مي خوري؟
- چيزي نمي خورم؛ ممنون.
romangram.com | @romangram_com