#حصار_تنهایی_من_پارت_504


دست و پا زدم. با دو تا دستاش منو گرفته بود و مي کشيدم بالا. جيغ زدم؛ شايد کسي صدامو بشنوه. داد زدم: خـــدا!!

بهادر خنديد و گفت: کدوم خدا؟!

يکي از تو داد زد: بهادر فرار کن پليسا ... پليسا اومدن.

بهادر دستمو ول کرد و افتادم رو زمين و تنها چيزی که فهميدم درد مچ پام بود. از درد پام و کل بدنم گريه مي کردم. صداي آژير پليس شنيدم. همونجا رو زمين خوابيده بودم. نمي تونستم حرکت کنم. کاش يکي از پليسا ميومد اينجا. دستي رو شونه هام نشست و گفت:

-





- خانم ... خانم؟

با درد و گريه سرمو بلند کردم. يه دختري با پالتو کنارم خم شده بود.

گفت: حالتون خوبه؟ اين موقع شب چرا اينجا خوابيديد؟

با درد چشمو فشار دادم و گفتم: پام ... پام درد مي کنه.

نشست. دستمو از روي پام برداشت. شلوارمو کشيد بالا و گفت:

- واي... پات بدجور ورم کرده. همين جا بشين تا برم ماشينمو بيارم.

romangram.com | @romangram_com