#حصار_تنهایی_من_پارت_500
وايسادم و با گريه داد زدم: آره زبيده... هموني که قراره جاي گرم و نرم بهم بده... تو براي اونا کار مي کني، نه؟ هر دختر بي صاحبي که تو پارک پيدا کردي مي بري براشون؟ فکر نکردي ممکنه چه بلايي سرشون بيارن؟ از من به تو نصيحت! پيش اينا کار نکن! پدرو مادرت هر چقدرم بد باشن، دلسوز تر از اين عفريته هان. برو خونتون!
- تو که لالايي بلدي چرا خودت خوابت نمي بره؟!
- يه بار گفتم فرار نکردم.
راه افتادم. دختره هم سرجاش وايساد و ديگه حرفي نزد و دنبالم نيومد. رفتم پشت بوته اي دراز کشيدم. از سرما تو خودم جمع شدم. تا کي بايد تو پارکا بخوابم؟! بايد يه پولي از جايي گير بيارم و برگردم شهرمون. اما با کدوم پول؟ حالا اگه خونه اي مونده باشه. خدا کنه با اين سرما تا صبح زنده بمونم. هنوز کاملا خوابم نبرده بود که يکي شونه هامو تکون داد. چشمامو باز کردم؛ تا چشمم افتاد به پسره، با ترس و وحشت نشستم.
پسره با لبخند موذيانه اي گفت: چرا اينجا خوابيدي عزيزم؟ تشريف بياريد منزل در خدمت باشيم!
با ترس بلند شدم و عقب عقب رفتم و گفتم: در خدمت مادرت باش!!
هنوز دو قدم نرفته بودم که از پشت، دستشو انداخت دور شکمم و کشيدم طرف خودش و از روی زمين بلندم کرد. قبل از اينکه داد بزنم، دستشو گذاشت روي دهنم و گفت:
- گرفتم خرگوش کوچولو!
دستشو گاز گرفتم؛ داد زد و ولم کرد. منم فرار کردم. دنبالم اومد؛ کسي تو پارک نبود. دختره کدوم گوري رفته؟! خدايا کمکم کن!
پشتمو نگاه کردم. هنوز دنبالم ميومد. خودمو پرت کردم تو خيابون. يه ماشين جلو پام ترمز کرد. افتادم رو زمين؛ نور چراغ چشمامو اذيت مي کرد. دستمو گذاشتم جلوي چشمم. رانندش پياده شد. نمي ديدمش؛ ترسيده بودم؛ خودمو روی زمين مي کشيدم عقب. کنارم وايساد.
با التماس گفتم: خواهش مي کنم اذيتم نکن!
خم شد بازومو گرفت و بلندم کرد و گفت: بيا پدرام گرفتمش!
با تعجب بهشون نگاه کردم. اوني که دنبالم مي دويد، با نفس نفس زدن اومد وايساد و گفت:
romangram.com | @romangram_com