#حصار_تنهایی_من_پارت_499


- يه جايي مي ريم که هم جامون گرم و نرمه، هم پول درمياريم.

دستمو کشيدم و با اخم گفتم: کجا؟

- نترس! پيش ديو دوسر که نمي خوام ببرمت!

- تا نگي کجا يه قدم ديگه هم برنمي دارم!

- خيلی خب... پيش يه خانمه به اسم زبيده.... خودش و شوهرش تنهازندگي مي کنن.

با شنيد اسمش، آتش نفرت و کينه اي که خاموش شده بود، باز شعله کشيد. تمام خاطراتي که با دخترا داشتم جلو چشمم رژه رفت. بغض کردم. دوستام، ليلا، مهناز، نگار... شوخي هاي ليلا؛ دعواي مهسا و يسنا و مهربوني نجوا و سپيده... خدايا دوباره مي خواي منو بفرستي پيش اونا؟!

دستمو مشت کردم و گفتم: اسم شوهرش منوچهره؟

با تعجب گفت: آره! تو از کجا مي دوني؟!

- اون جاي گرم و نرم ارزوني خودت!

اينو گفتم و حرکت کردم.

پشت سرم اومد و گفت: از کجا مي شناسيشون؟!

- از کجا؟ نزديک دو ماه پيششون بودم... بعدش ما رو فروختن.

- کي؟ زبيده؟!

romangram.com | @romangram_com