#حصار_تنهایی_من_پارت_501


- دست مريزاد بهادر... بريم!

خواست منو ببره که خودمو کشيدم به عقب اما بي فايده بود. منو با يه حرکت انداخت پشت و خودشم نشست. سريع نشستن و راه افتادن. توي ماشين دست و پا مي زدم که فرار کنم اما پسر منو سفت گرفته بود.

يهو چاقوشو گذاشت روي گردنم و گفت: اگه بخواي به لگد زدن و داد و بيداد کردنت ادامه بدي، گلوتو مي برم؛ پس بهتره خفه شي. فهميدي؟!

با وحشت و چشاي گشاد نگاش کردم و فقط سرمو تکون دادم. چاقو رو برداشت. دستشو آروم از رو دهنم برداشت؛ درست نشستم. به دو تاشون نگاه کردم.

پدرام که راننده بود، گفت: حيف که خوشگلترش گيرمون نيومد!

- همينم خوبه! کارمونو راه مي ندازه.

يهو پريدم سمت در؛ تا بازش کردم، پسره سريع منو گرفت و درو بست و داد زد:

- مي خواستي چه غلطي کني؟!

پدرام: عجب خريه ها!

با گريه گفتم: خواهش مي کنم ول کنيد... بذاريد برم... من که به دردتون نمي خورم!

- خفه شو بابا! اونموقع که داشتي از خونه فرار مي کردي، بايد فکر اينجاشم مي کردي.

بهادر منو سفت گرفت که فرار نکنم. منم با گريه ازشون خواهش مي کردم بذارن برم.

بهادر با عصبانيت کوبيد تو دهنم و گفت: ببند دهنتو آشغال!

romangram.com | @romangram_com