#حصار_تنهایی_من_پارت_485


گفت: چطور شدم؟ دختر کش هستم؟!

با لبخند گفتم: سلام، جناب مرد موزي! آره خوب شدي!

پرهام: همين؟ خوب شدي؟! پس بقيش چي؟!

خنديدم و گفتم: بقيه نداره ديگه! شرمنده!

سرشو با ناز برگردوند. يه پسري از در اومد تو وگفت:

- درود بر تو اي زيباي خفته ي من!

پرهام زير لب گفت: اي بميري ستار که عشقمو دزديدي!

خنديدم و به پسره نگاه کردم. پسره به سمت آراد مي رفت. يکي از دخترا با ناز گفت:

- ستار! خجالت بکش! ما دخترا بايد اين حرفو به آراد بزنيم نه تو!

ستار کنار آراد نشست و گفت:

- والله اگر شما دخترا انقدر که براي اين خودتونو مي کشتيد، براي منم جون مي داديد، الان شيش تا زن و پونزده تا بچه داشتم!

- خفه نشي؟

- نه نمي شم! زنم مي شي بيتا؟!

romangram.com | @romangram_com