#حصار_تنهایی_من_پارت_486
همه دخترا خنديدن.
بيتا گفت: چي؟! من اگه بترشمم زن تو نمي شم!
ستار: دلتم بخواد!
آبميوه آرادو بردم براش، گذاشتم رو ميز. خواستم برم که ستار گفت:
- معرفي نمي کني آراد؟
يه نگاهي به ستار انداختم. قيافه مهربوني داشت.
آراد نگام کرد و گفت: خدمتکارمه... ولي زيادي به همه زل مي زنه!
نگاش کردم و چيزي نگفتم.
ستار گفت: من نمي دنم تو اين خدمتکاراي نانازو ازکجا گير مياري؟! جان من اگه تو دست و بالت داري يکيشو هم به من بده!
خواستم برم به آشپزخونه که فرحناز صدام زد. رفتم پيشش و گفتم: بله؟
آبجوشو ريخت رو لباسم. چند تا دختر که کنارش بودن، خنديدن.
گفت: آخ! ببخشيد حواسم نبود!
نگاش کردم و چيزي بهش نگفتم. بدون اينکه به کسي نگاه کنم رفتم به آشپزخونه.
romangram.com | @romangram_com