#حصار_تنهایی_من_پارت_484


با ترس برگشتم. آراد نگامون کرد. با فنجون توي دستم بلند شدم.

گفت: خوشت مياد به خوشگلا بچسبي، نه؟ برو از مهمونام پذيراي کن.

اميرعلي بلند شد و گفت: هر چي بخوان رو ميز هست؛ برمي دارن... به آيناز ديگه احتياجي نيست.

آراد بهم نگاه کرد و گفت: مگه با تو نيستم؟ برو!

فنجونو گذاشتم رو ميز؛ کت اميرعلي رو بهش دادم و گفتم: ممنون امير!

با گفتن اين کلمه ضربان قلبم رفت بالا. اولين بارم بود جلوي خودش اسمشو صدا مي زدم. يه حال عجيبي داشتم. هنوز دو قدم نرفته بودم که آراد گفت:

- بهتر نيست يه آقا هم بهش اضافه کني؟!

- خودم بهش گفتم اين جوري صدام بزنه... بذار فقط يه آقا بالاسر داشته باشه که امر و نهیش کنه!

سريع از کنارشون رد شدم. صورتم داغ شده بود. رفتم به آشپزخونه، شيرو باز کردم و دوتا مشت آب به صورتم زدم. صورتمو خشک کردم و رفتم به سالن. آراد هنوز اخم رو صورتش بود و سيب توي دستشو با عصبانيت آروم مي زد به لبه ی مبل.

فرحناز و دوستاش يه گوشه هر هر و کر کر مي کردن. کامليا هم با يه دختري حرف مي زد.

خاتون و ويدا هم داشتن از مهمونا پذيرايي مي کردن. هنوز دو قدم نرفته بودم که يکي گفت:

- ببخشيد خانم!

برگشتم.

romangram.com | @romangram_com