#حصار_تنهایی_من_پارت_465
پوزخندي زد و گفت: مختارو ديدي شير شدي؟!
مختار: بريم!
با عصبانيت از خونه اومديدم بيرون. سوار شدم و در ماشينو محکم بستم.
آراد گفت: نمي توني آروم تر درو ببندي؟!
چيزي نگفتم. ماشين حرکت کرد. چرا مختار اين کارو کرد؟!
گفتم: چرا منو آوردي اينجا؟
مختار: توضيح دادنش کمي سخته...بذار براي بعد.
بغض دوباره اومد سراغم. حال گريه داشتم. کاش مي شد يه جاي خلوت و سوت و کور زار زار گريه کنم اما چه کنم که اسير دست کسي ام که فقط اجازه نفس کشيدنو بهم داده؟
واردخونه شديم. يه راست رفتم به اتاقم و لباسامو عوض کردم. حال غذا خوردن نداشتم. خسته بودم... خسته از دنيا و اين زندگي و اين تنهايي که هيچ وقت دست از سر من برنداشت.تشکمو پهن کردم و خوابيدم. دستمو گذاشتم زير سرم و به سه ثانيه نکشيد که خوابم برد.
- آيناز!آيناز!
چشمامو باز کردم. خاتون بود. نفسي کشيدم و گفتم:
- نمي شه ويدا بيدارش کنه؟
با دست به ويدا که کنارم خوابيده بود اشاره کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com