#حصار_تنهایی_من_پارت_466
- به نظر تو من تا کي بايد صداش بزنم تا بيدار بشه؟!
نگاش کردم. دهنش باز بود و تمام موهاش رو صورتش ريخته بود. با لبخند بلند شدم. ديدم پنجره خيسه. با تعجب گفتم: بارونه؟
- آره... ولي نم نم.
جوراب و سويشرت کلاه دارمو پوشيدم و زيپشو تا آخر کشيدم و کلاهمو گذاشتم رو سرم. دستمو گذاشتم تو جيبم و اومدم بيرون. يه نفس عميق کشيدم. واي! عجب هوايي! جون مي ده براي يخ زدن!
خاتون اومد بيرون و گفت: دختر انقدر با خودت حرف نزن! برو زودتر بيدارش کن.
با خنده گفتم: از ديشب ما شانس حرف زدن با خودمونم نداريم!
با دو رفتم سمت عمارت. داگي رو ديدم تو خونش خوابيده. ديگه باهاش خوب شده بودم. بعضي وقتا خودم بهش غذا مي دادم.
با صداي بلندي گفتم:
- سلام داگي! صبح بخير! هواي خوبيه، نه؟ حواست باشه سرما نخوري!
داگي بلند شد و پارس کرد. سريع از پله ها رفتم بالا و وارد اتاقش شدم چراغو زدم.
اين بشر وقتي لباس مي پوشه چقدر خوشگل مي شه!
کنار تخت وايسادم و گفتم: آقا؟...آقا؟
چشماشو باز کرد و پتو رو رو سرش کشيد. يه غلتي خورد و به پهلوي چپش خوابيد. اه اين مردا چرا اين جورين؟!
romangram.com | @romangram_com