#حصار_تنهایی_من_پارت_448


با تعجب نگام کرد و يه لبخند زد. بعد زد زير خنده و گفت:

- واي آني! اصلا بهت نمياد اين جوري حرف بزني!

خاتون نهار آرادو حاضر کرد. ويدا نبود. خودم براش بردم. فرحناز هنوز تو اتاق بود. آراد تو تختش دراز کشيده بود و کتاب مي خوند. ميزو چيدم.

فرحناز گفت: آراد پاشو يه چيزي بخور.

- ميل ندارم.

- يعني چي که ميل نداري؟ باز مي خواي حالت بد بشه؟

- خودت برو بخور.

- اگه بلند...

آراد با اخم نگاش کرد و گفت:

- اگه بلند نشم چيکار مي کني؟ مي گم ميل ندارم ...گشنم شد مي خورم.

يه لبخند زدم و رفتم بيرون. هه! پس بلده با فرحنازم دعوا کنه!

سر سفره بوديم که گفتم: خاتون مهموني امشب کنسله؟

کامليا خنديد.

romangram.com | @romangram_com