#حصار_تنهایی_من_پارت_449


خاتون گفت: آره.

کامليا: راستي آني! چند سالته؟

- بيست و چهار و شما؟

- دو سال کوچيکترم ... چي خوندي؟

با حسرت گفتم: پام به دانشگاه باز نشده.

ساکت شد و چيزي نگفت.

بالبخند گفتم: تو چي خوندي؟

- تئاتر.

- واي من عاشق تئاترم. کاش مي شد يه روز بيام نمايشتو ببينم.

- خوب بيا! خوشحال مي شم.

خاتون بهش نگاه کرد و گفت: کامليا جان آيناز نمي تونه بره بيرون.

کامليا با تعجب گفت: آخه چرا؟!

مش رجب: اين قانونو آقا براش گذاشته... حالا انقدر حرف نزنيد؛ نهارتونو بخوريد!

romangram.com | @romangram_com