#حصار_تنهایی_من_پارت_447


نگاش کردم. ناراحت بود. گفتم:

- چيزي شده؟

- نه،خوبم.

مي دونستم يه چيزيش هست. اما نمي خواست بگه. يعني به پرهام مربوط مي شه؟ نکنه اينم عاشق شد؟!

ويدا: اون چه حرفي بود که به من زدي؟ مي خواستي منو ضايع کني؟!

سرمو بلند کردم، ديدم با عصبانيت تو چهار چوب در ايستاده.

گفتم: تو که سر تا پات ضايعست! ديگه من چيتو ضايع کنم؟! فقط خواستم حواستو بيشتر جمع کني!

اومد جلو و گفت: برو تو آينه يه نگاهي به قيافت بنداز تا بدوني کي ضايعست!

کامليا بلند شد و گفت: بس کن ويدا. شماها چرا همش به اين مي پريد؟!

ويدا با عصبانيت گفت: کامليا خانم! اين به منو آيناز مربوط مي شه... لطفا...

کامليا: لطفا چي؟ دخالت نکنم؟ فکر کردي با اين قيافه اي که براي خودت درست کردي، آراد صد دل عاشقت مي شه؟!

ويدا با دست مشت شده و عصبي نگاه کامليا کرد و رفت بيرون. کامليا نشست. با لبخند نگاش کردم و گفتم:

- بابا کاملي! دمت ناجور گرم!

romangram.com | @romangram_com