#حصار_تنهایی_من_پارت_446
- باشه.
وقتي وارد آشپزخونه شديم، پرهام هنوز نشسته بود. تا ما رو ديد، بلند شد و گفت:
- خوب ديگه، کم کم رفع زحمت کنيم.
خاتون: کجا پرهام؟ نهارو بمون.
پرهام: نه، ممنون. بايد برم شرکت کار دارم. خاتون مي شه چند لحظه بياي؟ کارت دارم.
خاتون بلند شد.پرهام به من نگاه کرد و گفت: خداحافظ.
فقط سرمو تکون دادم. با تعجب به رفتنش نگاه کردم. اين چش بود؟ چرا اين جوري کرد؟ به کامليا نگاه کردم. با لب و لوچه ی آويزون، سرشو پايين گرفته بود.
خنديدم و گفتم: اين چه قيافه ایه که به خودت گرفتي؟
سرشو آورد بالا و گفت: ها؟! هيچي! بيا بشين تا مدلو نشونت بدم.
نشستيم. بعد چند دقيقه ور رفتن با گوشي، جلوم گرفت و گفت: اين مدلو مي خوام.
- خوش سليقه اي!
- کي حاضر مي شه؟
- هر وقت پارچه رو بياري.
romangram.com | @romangram_com