#حصار_تنهایی_من_پارت_412
چشمامو باز کردم خورشيد با نورش آروم صورتمو نوازش مي داد. دستمو جلو صورتم گرفتم. جام گرم و نرم بود. يه غلتي تو جام خوردم. فهميدم رو زمين نخوابيدم. تو اتاق خودمم نيستم. پس کجام؟! به دست راستم نگاه کردم. کلش باند پيچي شده بود. نشستم. اينجا کجاست؟! اتاق آراد که نيست؟ از تخت اومدم پايين؛ چشمم سياهي رفت. کمي باز و بستش کردم و رفتم طرف در و باز کردم. ديدم خاتون داره از پله ها مياد بالا. تا منو ديد، گفت:
- چرا از تخت اومدي پايين؟ برو بخواب!
اومد سمتم. دستمو گرفت و کشوند به اتاق و گفت: آقا گفته بايد استراحت کني.
دستمو کشيدم و گفتم: از کي تا حالا آقا نگران من شده؟!
به دستم نگاه کرد و گفت: اين چه کاري بود با دستت کردي؟! مي خواستي خودکشي کني؟! آيناز جان آدم بدبخت تر از تو هم هست؛ والا ديگه خودشونو نکشتن.
- خاتون من اگه اين بلا رو سر خودم نمي آوردم، باور کن يه بلايي بدتر سرم ميومد.
- خيلی خوب انقدر انرژيتو با حرف زدن هدر نده! برو بشين اينا رو بخور.
گوشت کبابي برام آورده بود. چند تکه شو خوردم.
خاتون گفت: فردا شب آقا مهموني داره. سعي کن يه ذره جون بگيري تا بتوني کمکم کني.
با تنفر گفتم: ايشاا... که مهموني آخرش باشه و بميره.
- دختر نفرين نکن. برمي گرده به خودت!
- بهتر بذار من بميرم!
سري تکون داد؛ خواست بره که گفتم: کي منو برد دکتر؟
romangram.com | @romangram_com