#حصار_تنهایی_من_پارت_411
- برو عقب و الا رگمو مي زنم.
با قيافه جدي گفت: جراتشو نداري!
حماقت کردم و رگ دستمو زدم که درد و سوزشش تا مغزم رفت. يک قدم اومد جلو، داد زدم:
- جلو نيا!
يه قدم ديگه اومد. شيشه رو جلوش گرفتم و با گريه داد زدم:
- گفتم جلو نيا. يه قدم ديگه بياي، شيشه رو مي زنم به قلبم.
دستشو برد بالا و گفت: باشه، باشه! اون شيشه رو بده من!
از ساعد دستم و استخوناي پشت دستم که به شيشه زدم خون قطره قطره کف زمين مي ريخت. با گريه گفتم:
- براي چي بهت بدم؟ مي خوام کارتو راحت کنم. چرا نمي کشيم؟ چرا راحتم نمي کني؟ آخه از زجر دادن من چي گيرت مياد؟!
بالاي ساعد دستم يه بار ديگه شيشه رو کشيدم که اين دفعه خون بيشتري اومد. آراد داد زد:
- چيکار مي کني ديوونه؟!
اومد که شيشه رو از دستم برداره، سريع دستمو کشيدم. کف دستش بريد اما اون محل نذاشت. مچ دستمو فشار داد؛ از درد دستم شل شد و شيشه افتاد. آراد پشتم وايساد و بردم سمت شير. دستمو زير شير مي شست، منم گريه مي کردم. بي حال و بي جون شده بودم. سرم گيج مي رفت. يه قدم رفتم عقب سرمو گذاشتم رو سينش و ديگه هيچي نفهميدم...
***
romangram.com | @romangram_com