#حصار_تنهایی_من_پارت_413


- هيچ کس؛ آقاي دکتر خودش اومد.

با تعجب گفتم: امير علي؟!

- بله... دو ساعتم با آقا دعوا کرد.

وقتي صبحونه گوشتيم رو خوردم، سيني رو برداشتم و از اتاق اومدم بيرون. از پله ها که مي رفتم پايين، کمي سرم گيج رفت. وقتي به آشپزخونه رسيدم، ديدم ويدا داره قارچ تيکه مي کنه. به تيپش نگاه کردم. يه شلوار لي مشکي با تيشرت سفيد پوشيده بود. موهاي دم موشيشم بالا بسته بود. تا منو ديد، با حرص سرشو برگردوند. انگار ارث باباشو دزديدم! سيني رو گذاشتم رو ميز و خواستم برم که گفت:

- آقا خوب حقتو گذاشت کف دستت! اگه من جاش بودم شاهرگتو مي زدم!

پوزخندي زدم و گفتم: ببين اون آقايی که داري براش عين سگ دم مي جنبوني، پيش من اندازه يه ارزن ارزش نداره! براي کسي بمير که برات بميره!

با عصبانيت بلند شد و يه سيلي زد تو گوشم و گفت:

- يه کاري مي کنم که عين همون سگي که گفتي بندازتت بيرون.

دستم رو صورتم بود. نگاش کردم وگفتم:

- آدماي ضعيف وقتي کم ميارن سيلي مي زنن!

خواستم برم که رويا اومد تو و با پوزخند گفت:

- دو تا کلفت افتادن به جون همديگه...

به ويدا نگاه کرد: برو لباساتو بپوش، مي خوام برم خريد.

romangram.com | @romangram_com