#حصار_تنهایی_من_پارت_402


امير علي: به آقات بگو دل شکستن هنر نيست... نترس! شب برش مي گردونم!

ماشين روشن کرد و راه افتاد. من تو ماشين گريه مي کردم و امير علي رانندگي. چيزي نمي گفت؛ گذاشت آروم بشم. چند دقيقه بعد از اينکه آروم شدم، گفت:

- بهتري؟

- آره ممنون.

- من واقعا معذرت مي خوام.

- شما براي چي معذرت خواهي مي کنيد؟ اونا بايد معذرت خواهي کنن.

نفسي کشيد و گفت: چون فرحناز خواهرمه. من بايد از طرف اون معذرت خواهي کنم.

با تعجب گفتم: فرحناز خواهر شماست؟!

- آره ... چرا انقدر تعجب کرديد؟ فکر مي کردم از رنگ چشمامون فهميده باشي؟

- من اونقدرام باهوش نيستم... پس کامليا و فرحناز خواهراي شمان؟ ولي کامليا مهربون تره!

- صد البته! کامليا دختر با محبتيه... اما فرحناز اصلا.

با اميرعلي رفتم به يه رستوران شيک، نهارو با هم خورديم. بعد از نهار يه گشتي تو شهر زديم و به چند تا پاساژ رفتيم. چند دست لباس و مانتو و کفش برام خريد. قيمت هيچ کدوم از لباسا رو نمي دونستم. وقتي از اتاق پرو برمي گشتم، مي ديدم اولي رو حساب کرده.

بعد خريد به يه کافي شاپ رفتيم و قهوه خورديم. چند دقيقه اي تو پارک نشستيم و حرف زديم. شاممونم بيرون خورديم. ساعت ده بود که برگشتيم.

romangram.com | @romangram_com