#حصار_تنهایی_من_پارت_401
- مگه با تو نيستم؟ مي گم برو تو ماشين بشين. قيافت اشتهامو کور مي کنه.
فرحناز نشست. با مرينا بلند خنديدن.
مرينا گفت: آراد خيلي باحالي!
فقط بغض کردم. نتونستم چيزي بگم. دهنم قفل شده بود. دلم مي خواست ميز رستورانو رو سرشون خراب کنم.
اميرعلي: رفتارت عين بچه هاست آراد.
آراد: بره قيافشو درست کنه تا بذارم سر ميز بشينه.
امير علي: چرا آورديش؟ مگه نگفتي خوشگلتر از اينم بود؟ خوب اونا رو مي آوردي!
آراد: آخه آوردمش هر وقت دلم مي گيره بهش نگاه کنم و بخندم!
فرحناز و مرينا زدن زير خنده. ديگه تحمل نداشتم. اشکام سرازير شد. با قدم هاي بلند و تند راه مي رفتم. اميرعلي پشت سرم اومد. صدام مي زد:
- آيناز! آيناز صبر کن!
با سرعت راه مي رفتم و اشکامو پاک مي کردم. يهو پام ليز خورد. نزديک بود بيوفتم که امير علي گرفتم. برگردوندم طرف خودش. سرم نزديک سينش بود. دستشو رو شونه هام گذشته بود سرمو بلند کردم و با گريه نگاش کردم. سرمو آروم گذاشت رو سينش. دستمو انداختم دور کمرش و به خودم فشارش دادم. تو اون لحظه به يکي احتياج داشتم. به يه پناهگاه امن. به سينه ای که بدون دغدغه و نگراني روش گريه کنم.
همه داشتن نگامون مي کردن. اهميتي ندادم . بذار همه نگاه کنن و بدونن که آيناز خيلي بدبخته. بذار همه دنيا بفهمه آيناز بي کس و تنهاست.
تو بغل اميرعلي آروم بودم. عين بچه اي که تو بغل مادرش آرومه. بعد يک دقيقه امير علي بردم بيرون، سوار ماشينش شديم. مختار اومد پيشمون و گفت: کجا تشريف مي بريد؟!
romangram.com | @romangram_com