#حصار_تنهایی_من_پارت_403
دم خونه که نگه داشت، گفتم: ممنون... خيلي خوش گذشت.
- خواهش مي کنم ! همراهت میام.
- احتياجي نيست، خودم ميرم.
- مي ترسم آراد دعوات کنه.
- باشه، فقط به بزن بزن نکشه!
خنديد و گفت: خيالت راحت! اهل اين کارا نيستم!
با هم رفتيم تو. امير علي سمت عمارت و منم به خونه نقلي مش رجب و خاتون رفتم.تو هال نشسته بودن.
گفتم :سلام
مش رجب و خاتون جواب سلاممو دادن و خاتون گفت: خوش گذاشت؟
لبخند زدم و گفتم: آره خيلي!
آره! اونم چه خوشي! تا عمر دارم رفتار آراد و فرحنازو يادم نمي ره. رفتم به اتاقم.
خسته بودم و مي خواستم بخوابم که تلفن زنگ خورد. پتو رو رو سرم کشيدم. خاتون اومد تو و گفت:
- آينازي! آقا گفته بري اتاقش.
romangram.com | @romangram_com