#حصار_تنهایی_من_پارت_357
نگاش کردم؛ تو بغل مختار بودم. از دست همه عصباني بودم. با مشت مي زدم تو سينش.
گفتم: بذارم زمين... ازت بدم مياد...حالم ازت بهم مي خوره...گفتم بذارم زمين... چرا منو با دوستام نفرستادي برم؟ چرا منو مثل ليلا نکشتي؟ چرا؟... چرا؟
از درد نمي تونستم پاهامو تکون بدم. فقط با مشت به مختار مي زدم. اونم چيزي بهم نمي گفت و فقط راه مي رفت. ديگه از زدنش خسته شدم و ولش کردم.
بردم به اتاق و به خاتون گفت:
- ميرم دنبال امير علي.
خاتون: باشه مادر.
مختار رفت. خاتونم با يه ظرف دستمال اومد به اتاقم. پيشونيمو تميز کرد و با دستمال بستش.
با نگراني گفت: خيلي داره خون مياد. چه خاکي تو سرم کنم خدا؟!
کم کم بي حس شدم. حس سرگيجه داشتم. خواب آلود شدم؛ بعدش همه جا تاريک شد...
***
چشمامو همراه سردرد باز کردم. هنوز تو اتاق خودم بودم. به پنجره نگاه کردم. هوا کمي تاريک بود. نمي دونستم مغربه يا صبح؟ دستمو گذاشتم سمت چپ پيشونيم. باند پيچي شده بود. نشستم؛ سرم گيج رفت. حالا ديگه درد زانوم هم بهش اضافه شده بود. دستمو گذاشتم رو زانوم و چشمامو فشار دادم.
در باز شد و مش رجب تا منو ديد، با خوشحالي اومد کنارم نشست و گفت:
- بيدار شدي؟ حالت خوبه؟ سرت درد نمي کنه؟
romangram.com | @romangram_com