#حصار_تنهایی_من_پارت_358


سرمو تکون دادم و گفتم: چرا درد مي کنه.

با نگراني گفت: الان به دکتر زنگ مي زنم.

خواست بره که گفتم: مش رجب کمي آب برام مياري؟

- باشه الان ميارم. گشنت نيست؟

- چرا، کم.

وقتي رفت، چند دقيقه بعد خاتون با يه سيني برگشت. تا منو ديد، زد زير گريه. با التماس، خاتونو آروم کردم. همين جور که شاممو مي خوردم، خاتون گفت:

- ديشب رفتم آب برات بيارم، ديدم عين جسد افتادي و صورتت پر خونه. با عجله به امير علي زنگ زدم، گفتم زود بيا که آيناز مرده. اون بدبختم با مختار به ده دقيقه نکشيد که خودشونو رسوندن. خواستيم ببريمت بيمارستان ولي آقا آراد نذاشت؛ گفت يا همين جا دوا درمونش مي کنيد يا مي ذاريد بميره... نزديک بود دعواشون بشه ولي امير علي کوتاه اومد. وقتي سرتو بخيه زد، چند ساعتي نشست تا شايد بهوش بيايي. وقتي ديد بهوش نميايي رفت... از صبح تا حالا هم ده دفعه زنگ زده، ببينه بهوش اومدي يا نه؟... گفت اگه تا شب بهوش نيومد مي بريمش بيمارستان.

چنگال تو دهنم بود. با گريه بغلم کرد که چنگال رفت تو حلقم: خدا رو شکر که بهوش اومدي... خدا بهت رحم کرد. يک روز کامل بيهوش بودي.

ازم که جدا شد، گفتم: اين گوشت کبابي رو خريدي؟

- نه آقاي دکترخريد. گفت خيلي خون ازت رفته... اين گوشت کبابيا خون سازن.

اون چرا بايد نگران حال من باشه؟ اصلا به اون چه که خون از من رفته؟! اگه زنش بدونه که شوهرش داره به يکي ديگه مي رسه، حتما دمار از روزگارش درمياره!

يکي دو ساعت بعد، خاتون اومد و گفت: آقاي دکتر اومدن.

خاتون رفت کنار و امير علي اومد تو. با ديدنم لبخندي روي لب آورد و گفت:

romangram.com | @romangram_com