#حصار_تنهایی_من_پارت_356


سرمو تکون دادم و گفتم: بله آقا!

يک دفعه با يه دستش پشت گردنمو گرفت و کشيد و از خاتون جدام کرد. گردنمو فشار مي داد. از درد سرمو پايين گرفتم.

گفت: آراد! اگه بفهمم اين گربه يکي از اونا بوده، جلوي چشمت سرشو مي برم. مي دوني که اين کارو مي کنم.

پرتم کرد. سرم محکم خورد لبه ميز و خون بود که از سرم مي اومد. از درد گريه مي کردم. خاتون اومد کنارم، کمکم کرد بلند شدم.

سيروس به آراد گفت: تو از دختره استفاده هم مي کني يا فقط بلدي بهش بگي چايي و شيريني برات بياره؟!

رويا بلند خنديد و گفت: اگه ازش استفاده هم مي کرد، تو زدي آش و لاشش کردي!

من و خاتون از عمارت مي اومدیم بيرون که صداي خنده دو تاشونو شنيدم. قلبمو شکوندن.

ديگه چيزي از وجودم نمونده بود که خردش نکرده باشن. وسط حياط بوديم که دستمو از شونه خاتون برداشتم و با گريه رو زمين افتادم. به زمين چنگ مي زدم و گريه مي کردم.

خاتونم کنارم نشست و با گريه گفت:

- اين کارا رو نکن. بلند شو دختر! سرت داره خون مياد.

با گريه داد زدم: بذار بياد... بذار انقدر خون بياد تا بميرم... ديگه نمي خوام نزده بمونم. خسته شدم؛ از همه چي خسته شدم .

با داد بلند گفتم: خدا! ديگه دوست ندارم... ديگه...

يهو يکي از رو زمين بلندم کرد.

romangram.com | @romangram_com