#حصار_تنهایی_من_پارت_355
سيروس خنديد و گفت: سليقه گندت به مامانت رفته! اون آشغالم از من طلاق گرفت که بره با يکي کولي تر از خودش ازدواج کنه!
آراد از روي عصبانيت دسته مبلو فشار مي داد و گفت:
- آخه از شوهر آدمش خيري نديده بود!
سيروس سيگارشو تو جا سيگار خاموش کرد و گفت: بحث امشب من و تو، اين نيست. پس مي مونه براي بعد .
به مبلش تکيه داد و به مختار گفت: اين دختره رو از کجا آورده؟!
مختار به من نگاه کرد و گفت: آقا که گفت؟
وسط حرفش پريد و گفت: من به حرف آقات کاري ندارم؛ گفتم اين دختره رو از کجا آورده؟
به آراد نگاه کرد و گفت: بهروز مي گفت از منوچهر هشت تا دختر خريدي. سعيد که لب مرز بوده گفته فقط شيش تا دستش رسيده...دو تاي ديگش کجاست؟!
تو چشماي سيروس نگاه کرد و گفت: نمي دونم بابا... وظيفه من خريدن و تحويل دادن به آدماي شماست... شايد از دستشون فرار کرده.
سيروس چونشو خاروند و به من نگاه کرد و گفت:
- شايد!
بلند شد اومد طرف من. منم عين گربه اي که از ترس يه گوشه گز مي کنه، به خاتون چسبيدم و باترس نگاش مي کردم.
نگام کرد و گفت: زانونت خوب شد؟
romangram.com | @romangram_com