#حصار_تنهایی_من_پارت_350
روي زانوم بيشتر فشار داد که از درد جيغ کشيدم: از اين به بعد، هر چي زنم گفت، مي گي چشم خانم...فهميدي الاغ؟!
با گريه گفتم: بله آقا ...بله!
پاشو برداشت و گفت: خوبه! از حيوون هايي که زبون مي فهمن خوشم مياد! گمشو برو!
خواستم بلند شم که پاشو محکم زد به دهنمو دوباره افتادم؛ لبم پر خون شد.
داد زد: مگه نگفتم گمشو؟ چرا هنوز نشستي؟!
با گريه و دهن پر خون، بلند شدم، لنگون لنگون رفتم بيرون. روي پله ها نشستم و گريه کردم. به آسمون نگاه کردم و داد زدم:
- رحمتت همينه؟! مگه من کجاي زمينتو گرفتم که اين بلاها رو سرم مياري؟ اگه از دستم خسته اي بکشم و راحتم کن ...چرا دنيا رو برام جهنم کردي؟
زار زار گريه مي کردم که دست يکي رو شونه هام نشست. خاتون بود؛ اونم گريه کرده بود. بغلش کردم و گفتم:
- خاتون چرا خدا با من اينجوري مي کنه؟ چرا اينقدر زجرم مي ده؟ به خدا به مردنم راضيم. چرا منو نمي کشه؟ چرا؟ کم آوردم ... به خدا ديگه طاقت ندارم.
خاتون با گريه گفت: گريه نکن قربونت برم. انقدر کفر نگو! خدا تو رو مي بينه. فراموشت نکرده. صبر داشته باش. هميشه دنيا اينجور نمي مونه .
به صورتم نگاه کرد و گفت: بلند شو دهنتو بشور؛ بد جور داره خون مياد.
به کمک خاتون بلند شدم. با گريه و درد دهنمو شستم و رفتم به اتاقم. شلوارمو زدم بالا؛ زانوم کبود شده بود. خاتون برام چسب آورد، زدم روي لبم.
از درد فقط رو زمين خوابيده بودم و با دستم زانومو فشار مي دادم. خاتون بيچاره هم چند دفعه با آب گرم ماساژ داد. يه مدت آروم مي شد اما دوباره درد شروع مي شد. مجبور شد نهار آرادو خودش ببره.
romangram.com | @romangram_com