#حصار_تنهایی_من_پارت_349


خاتون گفت: خدا به خير بگذرونه!

با لبخند گفتم: چيزي نمي شه! بريم براي آقامون نهار درست کنيم!

يه سه ساعتي تو آشپزخونه گرفتار آشپزي بوديم که تلفن زنگ خورد. خاتون جواب داد. رنگ صورتش پريد؛ تو چشماش ترس بود. تلفنو گذاشت و آب دهنشو قورت دادو با اين کاراش منم ترسيدم.

با همون حالت گفت:

- آقا سيروس اومده. با تو کار داره.

ترسيدم. حتي يه بار هم نديده بودمش اما با تعريف هايي که خاتون مي کرد بايد ترسناک باشه.

با پاهاي لرزون رفتم بالا. روي مبل نشسته بود. موهاي بلند جوگندميشو دم اسبي بسته بود. سيگار برگ تو دستش بود؛ حالت صورتش عين آراد بود. رويا رو به روش نشسته بود. منو که ديد،گفت: خودشه؛ همينه!

سر شو چرخوند طرف من. کنارش وايسادم و گفتم: سلام!

سر تا پامو نگاه کرد و گفت: خاک تو سر آراد با اين خدمتکار آوردنش! خوشگل ترشو پيدا نکرد؟!

رويا خنديد و گفت: همينو بگو! معلوم نيست سليقه کجش به کي رفته؟

سيروس به رويا نگاه کرد و گفت: به من که نرفته عزيزم!

ضربان قلبم رفت بالا. سيروس همين جور که بلند مي خنديد، يهو با پاش زد به زانوم. افتادم رو زمين. از درد به خودم پيچيدم. دستمو گذاشتم رو زانوم و چشمامو فشار مي دادم. خواستم بلند شم اما اون پيش دستي کرد. بلند شد و با پاش روي زانوي دردناکم فشار داد. ديگه نتونستم تحمل کنم و جيغ زدم. رويا از روي رضايت لبخند زد.

همين جور که زانومو فشار مي داد گفت: بار آخرت باشه که براي زن من زبون درازي مي کني، فهميدي؟ دفعه بعد زبونتو مي برم .

romangram.com | @romangram_com