#حصار_تنهایی_من_پارت_351


خاتون اومد تو اتاقم و گفت: آيناز جان! آقاي دکتر اومدن پاتو ببينن.

سريع روسريمو پوشيدم و گفتم: دکتر کيه؟!

خودش اومد تو. انقدر تعجب کردم که درد پام فراموشم شد. امير علي ؟!!

لبخندي زد و گفت: سلام آيناز خانوم!

روسريمو کمي کشيدم جلو و گفتم: سلام.

کنارم نشست. بازم عطر اونشبو زده بود.

با لبخند گفت: دوباره همديگه رو ديدیم! کاش تو يه شرايط ديگه بود. اجازه هست زانوتو ببينم؟

مهربون بود. زيادي هم مهربون بود. نبايد بهش اعتماد مي کردم. اينم يکي عين بقيه مردا. سرم پايين بود؛ گفتم:

- خودم نگاه کردم، چيزي نيست؛ کبود شده.

با خنده گفت: شايد تشخيصتون اشتباه باشه خانم دکتر؟

بهش نگاه کردم. چشماي خاکستريش داشت بهم مي خنديد.

منم خنديدم.

گفت: به چي مي خندي؟

romangram.com | @romangram_com