#حصار_تنهایی_من_پارت_338
غذا رو گذاشتم تو سيني و براش بردم. دو تا تقه به در زم.
گفت: بيا تو.
رفتم تو. چپ و راست اتاق کتابخونه بود. جلوم يه ميز کوچيک با مبل چرم سياه گذاشته بودن. روبه روم پشت ميز خودش نشسته بود. پشتش پنجره بزرگي با پرده کرمي بود. يه عينک رو چشمش گذاشته بود و با ابروهاي جمع شده کتاب مي خوند. پس مهمونش کجاست؟ تک سرفه اي کردم و گفتم:
- سلام.
نگام نکرد. فقط سرشو تکون داد. بي تربيت! ميزو براش چيدم و گفتم:
- با من کاري نداريد؟
سرش پايين بود.
گفت: امري نيست؛ برو!
دلم مي خواست برم خرخره شو بجوم! خواستم برم که يکي اومد تو؛ فرحناز؟!
فرحناز با چندش نگام کرد؛ انگار سوسک ديده! نشست رو مبل گفت:
- عزيزم يه خدمتکار خوشگل برات پيدا کردم، فردا ميارمش ببين چقدر خوشگله! چند روز پيش، ملوک ؛خدمتکارم، براي خواهر زادش دنبال کار مي گشت، منم ياد تو افتادم... خيلي نازه! حتما بايد ببينيش!
- من خدمتکار دارم.
پوزخندي زد و با تحقير نگام کرد وگفت:
romangram.com | @romangram_com