#حصار_تنهایی_من_پارت_337


- کلفت به اين پرويي نديده بودم! کاري که بهت گفتمو همين الان انجامش مي دي.

با لبخند گفتم: معذرت مي خوام! نمي تونم!

چرخيدم و اومدم بيرون که داد زد: به سيروس مي گم آدمت کنه... زشت بدترکيب!

انگار قلبم به اين حرفا عادت کرده بود. ديگه با اين حرفا درد نمي گرفت.اما چشمام عادت نکرده بود. با شنيدنش باروني مي شد. با چشماي خيس رفتم به آشپزخونه. خاتون بهم نگاه کرد و گفت:

- گريه کردي؟

با بغض گفتم: آره... کمي دلم شکسته.

- از کي؟

- نمي دونم؛ از خودم، از خدا...از... از... هيچي ولش کن!

به کمک خاتون نهارو درست کردم. ساعت يک، تلفن خونه زنگ خورد.

جواب دادم: بله!

آراد: مهمون دارم، نهارو زودتر بيار.

- چشم آقا.

- تو دفتر کارم هستم.

romangram.com | @romangram_com