#حصار_تنهایی_من_پارت_339
- اين؟! اين حتي به درد دستشويي شستن تو هم نمي خوره!
با حرص نگاش کردم و گفتم:
- اگه فکر مي کني خوشگل خانما بايد توالت آقا آرادتونو بشورن، چرا خودت اين کارو نمي کني؟! به قيافه لوندت خيلي مياد!
فرحناز با حرص نگام کرد و داد زد: آراد....چرا اينو نمي زنيش آدم شه؟
آراد بدون توجه به حرف فرحناز، عينکو از چشماش برداشت و گفت:
- کاراي رويا با تو نيست... اگه ديدم داري دستوراتشو اجرا مي کني، تنبيه ديروز رو برات انتخاب مي کنم.
از حرفش تعجب کردم. فکر مي.کردم الان دعوام کنه. سرمو تکون دادم وگفتم:
- چشم آقا!
فرحناز با حرص و عصبانيت داد زد: آراد! چرا دعواش نمي کني؟
ديگه واينستادم به مشاجره قبل از ازدواج گوش کنم! از پله ها که اومدم پايين، ديدم خاتون داره ميزو مي چينه. بهش کمک کردم که زودتر تموم بشه. وقتي کارمون تموم شد، پشت سرم يکي گفت: احسنت به اين حسن سليقتون!
برگشتم ديدم پرهامه. يه تعظيمي کرد و گفت:
- سلام خواهر! ظهر عالي بخير!
لبخند مسخره اي زدم و گفتم: بعد از ظهر جنابعالي هم به خير!
romangram.com | @romangram_com