#حصار_تنهایی_من_پارت_332


با گريه گقت: پيش اردشيره!

سرمو آوردم بالا، نگاش کردم. هنوز زنده بود. پس اون کجا شليک کرد؟

به آراد نگاه کردم. نفس نفس مي زد. کنار مرده زانو زد. چونه پر خونشو به دست گرفت و گفت:

- گوش کن! اگه بابام بويي ببره که جاي عبدا... رو مي دونم سرتو از تنت جدا مي کنم... هيچ کس ديگه حق نداره بدونه عبدا... کجاست. فهميدي؟

سرشو با تعجب تکون داد و گفت: بله آقا!

آراد بلند شد و گفت: مختار! با ماشين پرويز ببرش بيمارستان.

- باشه.

سوئيجو از دست مختار برداشت. من هنوز گيج و منگ به مرده نگاه مي کردم.

آراد بلند گفت: نترس زندست! داره نفس مي کشه! راه بيفت بريم!

چشمامو آروم چرخوندم و نگاش کردم. حرکتي نکردم. اومد طرفم بازومو گرفت و کشيد. رفتيم سمت ماشين؛ درو بازکرد و گفت:

- سوار شو!

سوار شدم؛ حالم خوب نبود؛ تنبيه بدي برام انتخاب کرده بود؛ سرمو گذاشته بودم رو شيشه و بيرونو نگاه مي کردم. هيچي نمي گفتم.

چند دقيقه ماشين وايساد. کجا بوديم؟ ترافيک.ضبط ماشينشو روشن کرد. يه آهنگ ملايم از ياني گذاشته بود. عاشق آهنگاش بودم و هميشه گوش مي دادم.

romangram.com | @romangram_com