#حصار_تنهایی_من_پارت_331
دادزد: نشنيدي؟ گفتم بکشش!
با گريه گفتم: من...من ...نمي تونم!
اسلحه که دستش بودو گذاشت رو شقيقم و گفت: مي زني يا بزنم؟!
ترسيده بودم. در حال مردن بودم. اسلحه رو آروم آروم آوردم بالا. دستم مي لرزيد. ثابت نمي شد. اشکام مانع ديدم بودن.
آراد داد زد: شليک کن!
با گريه داد زدم: نمي تونم... نمي تونم!
اسحلشو داد دست مختار. پشتم وايساد. دستشو گذاشت رو دستم، آورد بالا، دم گوشم گفت:
- مي خوام بي رحم بودنو يادت بدم.... حالا اگه نزني با هم مي زنيمش.
مرده چيزي نمي گفت. با ترس نگامون مي کرد.
من گريه مي کردم و اون مي شمرد:
- يک...دو ...سه!
شليک کرد. من جيغ زدم. يکي داد زد:
- مي گم... مي گم... پيش اردشير.
romangram.com | @romangram_com