#حصار_تنهایی_من_پارت_330
مختار: مي خواي چيکار کني؟ فکر نمي کني داري زياده روي مي کني؟ اون اگه چيزي مي دونست تا الان مي گفت.
آراد شمرده گفت: گفتم....اسلحتو ...بده!
مختار اسلحشو بهش داد. به پرويز و اون مرده که چوب دستش بود، گفت:
- شماها بريد بيرون!
پرويز: اما آقا سيروس گفته اينجا بمونيم تا مُقر بياد.
آراد: اگه نريد بيرون، يه کاري مي کنم خودتون مقر بيايد!
به همديگه نگاه کردن. انگار دل کندن براشون سخت بود ولي بالاخره رفتن. آراد با همون عصبانيت اومد طرف من، بازومو گرفت و کشيد، روبه روي مرده وايسادم. ترسيدم؛ دست و پاهام مي لرزيد. مي خواست چيکار کنه؟
يکي از اسلحه ها رو جلوم گرفت و گفت: بگيرش!
با ترس نگاش کردم و گفتم: چيکارش کنم؟
- بگيرش!
با دست لرزون اسلحه رو برداشتم و بهش نگاه کردم.
گفت: بُکشش!
- چي؟
romangram.com | @romangram_com