#حصار_تنهایی_من_پارت_333


يهو بي هوا گفتم: اين آهنگ يانيه! وقتي هومن ازم جدا شد، هميشه گوشش مي دادم!

- چي؟ هومن کيه؟

جوابشو ندادم. سرمو رو شيشه گذاشته بودم. بازومو کشيد طرف خودش و با عصبانيت گفت:

- نشنيدي؟ گفتم هومن کيه؟!

- عشقمه... چيه مي خواي بکشيش؟ فقط برات زحمت مي شه! چون بايد بري بوشهر... مي دوني که چقدر راهش طولانيه؟ بايد با هواپيما بري...

بازومو ول کرد و گفت: تو تهراني نيستي؟!

پوزخندي زدم و گفتم: حالا به جرم تهراني نبودنم مي خواي بکشيم؟

اشک از چشمام چکيد: چرا انقدر بي رحمي؟ تا حالا کسي رو هم دوست داشتي؟ اصلا تا حالا مزه دوست داشتنو چشيدي؟ تو عمرم از کسي انقدر متنفر نشده بودم که از تو شدم.

پوزخندي زد و گفت: متنفر باش! فکر کردي با تنفر تو کارم پيش نمي ره؟ اگه به حرف گوش نکردنات ادامه بدي، بدتر از اين سرت ميارم!

نگاش کردم و چيزي نگفتم. تا وقتي خونه رسيديم، هيچ حرف ديگه اي نزديم. از ماشين پياده شدم. رويا با ماشينش از کنارمون رد شد.

آراد با تعجب گفت: اين آشغال اينجا چيکار مي کنه؟

رفت به آشپزخونه. منم رفتم به خونه لباسامو درآوردم و انداختم يه گوشه. حال روحيم اصلا خوب نبود. اگه واقعا با دست من، اونو مي کشت تا آخر عمرم عذاب مي کشيدم. واقعا دليل کاراشو نمي دونستم. وقتي رفتم پيش خاتون ، حال و روزمو فهميد. منم براش گفتم چه اتفاقي افتاده. روز بدي رو گذرندم.

***

romangram.com | @romangram_com