#حصار_تنهایی_من_پارت_319


رفتم به آشپزخونه. يه نفس عميق کشيدم. چند تا شيريني رو گذاشتم تو بشقاب.

گفت: منو يادت مياد آيناز خانم؟!

سرمو بلند کردم. توي چهار چوب در وايساده بود. سرمو تکون دادم و گفتم:

- بله؛ آقاي وثوق!

با لبخند گفت: مثل اينکه اسممو فراموش کردي!

- نه آقاي... امير علي!

با خنده گفت: چي؟

با تعجب گفتم: اشتباه گفتم؟!

خنديد و گفت: نه... ولي اون آقا چي بود به اسمم چسبوندي؟ بگو امير علي؛ راحت ترم.

با خجالت گفتم: اما اين درست نيست من به اسم کوچيک صداتون بزنم.

اومد جلو، يکي از شيريني ها رو برداشت و گفت:

- خيليم درسته! دفعه بعد منو ديدي نمي گي آقاي امير علي! فقط امير علي! اوکی؟!

سرمو انداختم پايين و گفتم: راحت نيستم. اجازه بديد آقاي امير علي صداتون کنم.

romangram.com | @romangram_com