#حصار_تنهایی_من_پارت_318


خنديدم و گفتم: حتما چرا که نه؟

پريد تو بغلم و گفت: ممنون آني خيلي ماهي!

با تعجب چشمامو گشاد کردم. چه زود دختر خالم شد!

ازم جدا شد و گفت: بوس براي دو تاتون! بعدا مي بينمتون؛ فعلا!

با تعجب رفتنشو نگاه کردم .خاتون خنديد و گفت:

- کامليا همين جوريه! زود با همه دوست مي شه!

يه سيني شيريني داد دستم و گفت: ببر بالا.

بازم اين استرس لعنتي اومدم سراغم. سيني رو سفت تو دستام گرفته بودم که لرزش دستام مشخص نشه. خاتون هم يه سيني به دست گرفت و پشت سرم اومد.

منم پله ها رو يکي يکي طي کردم. با سلام و صلوات وارد مجلس شدم.

واي خفه شدم! چيزي به اسم اکسيژن ديگه تو فضا وجود نداشت. هرچي عطر و ادکلن گرون قيمت بود، روي خودشون خالي کرده بودن. يه نفس عميق کشيدم و رفتم جلو. سيني رو جلوي تک تک مهمونا گرفتم. همشون برداشتن. داشتم مي رفتم به آشپزخونه که يکي گفت:

- به من نرسيد!

نگاش کردم. رو مبل کنار ديوار سمت چپم نشسته بود. يه لبخند بهم زد و گفتم:

- الان براتون ميارم.

romangram.com | @romangram_com