#حصار_تنهایی_من_پارت_317
باهاش دست دادم و گفتم: همچنين!
خاتون اومد تو. کامليا با خوشحالي پريد تو بغلش و گفت:
- سلام خاتوني! چطوري؟ خيلي دلم برات تنگ شده بود!
بعد از روبوسي، خاتون گفت:
- نه اينکه راهت خيلي دوره؟ نمي توني سر بزني! به خاطر همين دلت تنگ شده؟
- خوب ببخشيد! کار و زندگي نمي ذاره .
رفت عقب و به خاتون نگاه کرد: واي خاتوني! تو اين کت و دامن چقدر ناز شدي! از کجا خريدي؟!
خاتون قيافه جدي گرفت و گفت: از آلمان! يکي از خواهرام اونجاست؛ گفتم برام يه کت و دامن بخره.
کامليا باورش شد؛ گفت: جدي مي گيد؟ مي گم اين جور کت و دامنا تو ايران نيست! خيلي شيکه... مي شه براي خواهرتون بگيد براي منم يه لباس مجلسي بگيره؟ پولش هر چقدر شد مي دم!
خاتون به من نگاه کرد و گفت: خب چرا به خودش نمي گيد؟ سر و مر و گنده اين جا وايساده!
کامليا با تعجب به من نگاه کرد و گفت: شما اينو دوختيد؟!
با لبخند گفتم: بله!
- واي! خياطيتون يکه! مي شه براي منم يه لباس مجلسي بدوزيد؟!
romangram.com | @romangram_com