#حصار_تنهایی_من_پارت_320


لبخندي زد و گفت: اولش سخته، بعد عادت مي کني!

اينو گفت و رفت بالا به طرف سالن.

منم رفتم بالا. همه جا نگاه کردم ولي خبري از آراد نبود. يهوي صداي دختري که گفت « واي چقدر ناز شده» شنيدم. برگشتم ديدم به آراد که از پله ها مياد پايين نگاه مي کنن. خندم گرفته بود! اين همه پسر خوشگل اينجا نشتسن، اونوقت همه به اين کچل نگاه مي کنن؟! واقعا اين خل و چلا فدایيان آرادن؟!

به فرحناز نگاه کردم. چنان خودخواهانه به آراد نگاه مي کرد انگار شوهرش داره از پله ها مياد پايين.

گفت: واي عزيزم! امشب فوق العاده شدي!

آره جون خودش! با اين سر کچلش خوش تيپم مي شه! وقتي آراد با همشون سلام کرد، رفت روي تخت شاهيش که همون مبل مخصوصش بود، نشست.

يه ليوان آب ميوه گذاشتم رو ميزش. چند قدمي رفتم که پسري گفت:

- ببخشيد خانم؟

برگشتم ديدم يه پسر با چشماي خمار، کنار آراد نشسته.

گفت: شما چرا روسري پوشيدي؟!

همه نگام کردن. اين اضطراب ولکن ما نبود! حالا چي بهش بگم؟

فرحناز گفت: چي شد لال شدي؟ خوب جوابشو بده!

امير علي و آراد هم نگام مي کردن. به پسره نگاه کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com