#حصار_تنهایی_من_پارت_1278
- بازم با بابات دعوات شد؟
- فقط دعوا نبود...
فهميدم کتکم خورده.
گفتم: منم از بابام کتک مي خوردم... هر وقت خمار مي شد، منو به باد کتک مي گرفت.
نشست و با تعجب گفت: بابات کتکت مي زده؟
- اوهوم... يه معتاد عوضي که بخاطر اون، هيچ وقت روي خوشبختي رو نچشيدم. بابام هميشه پول موادشو از مامانم مي گرفت. اگه نمي داد يا مي گفت ندارم، منو مي زد تا مامانم بهش پول مي داد. براي موادش حتي لباساي منم مي فروخت؛ همه ی خرج خونه با مامانم بود. تا بچه بودم، هر جا مي رفت کار کنه منم با خودش مي برد. وقتي به سن مدرسه رسيدم، منو دست همسايه ها مي سپرد. وقتي براي نهار مي موندم، صداي پچ پشونو مي شنيدم که چرا آيناز هميشه اينجا نهار مي خوره؟
منم چون صداشونو مي شنيدم، بدون گريه تو خودم مي ريختم. نهارم نمي خوردم و مي گفتم مامانم برام مياره. وقتي خونه مي رفتم و مي ديدم چيزي نياورده، مي گفتم خونه ی همسايه خوردم. نمي خواستم مامانمو ناراحت کنم.
اشکام سرازير شد.
- هيچ وقت يادم نمياد مامانم برام عروسکي خريده باشه، چون تمام حقوقش يا براي کرايه خونه بود يا خورد و خوارک... اما همسايه هامون از روي ترحم که من متنفر بودم ازشون، عروسکاي دختراشونو که ديگه بدرد نمي خوردن، به من مي دادن... منم هميشه مي کوبيدمشون به ديوار و مي گفتم مامان من اينا رو نمي خوام. خودت برام بخر. مامانم چيزي نمي گفت. هميشه آرزوي يه عروسک نو داشتم اما اين آرزو رو دلم موند... بخاطر لباساي درب و داغونم، بچه هاي محلمون مسخرم مي کردن.
آراد بغلم کرد. رو سينش گريه کردم.
گفت: گريه نکن... ديگه تموم شد...
- تموم نشده... بدبختي من هيچ وقت تموم نمي شه.
دستمو انداختم دور کمرش و بدون نگراني گريه کردم. ديگه ازش نمي ترسيدم؛ باهاش راحت بودم. حسي بهش پيدا کردم که نسبت به بقيه نداشتم. حسي که از قلبم شروع شد و تمام وجودمو گرفت. کمي آروم شدم؛ منو از خودش جدا کرد. با دستش، اشکامو پاک کرد و پيشونيمو بوسيد و گفت:
romangram.com | @romangram_com