#حصار_تنهایی_من_پارت_1279
- شام خوردي؟
- نه!
- پس با هم مي خوريم.
- قاشق نياوردم.
با لبخند گفت: عيب نداره؛ با همين يکي مي خوريم!
سيني رو برداشت، گذاشت وسط تخت و گفت: بيا بشين!
منم دو زانو نشستم؛ قاشقو پر کرد، جلو دهنم گرفت. دهنمو باز کردم و خوردم. يه قاشق خودش مي خورد، يه قاشق مي داد به من. با يه قاشق دوتامون شام خورديم.
گفت: دست پختت خيلي خوشمزست. مخصوصا اين قرمه سبزي.
- نوش جون!
سيني رو بردم آشپزخونه و براي خوندن کتاب، دوباره برگشتم اتاقش. رو تخت نشستم.
گفت: بخواب!
به بالشت کنارش نگاه کردم و گفتم: مثل هميشه نشسته مي خونم.
- کاريت که ندارم؟ کمرت درد مي گیره. اصلا کل پتو براي تو، خوبه؟!
romangram.com | @romangram_com