#حصار_تنهایی_من_پارت_1277
- نه!
- پس چرا اينجا خوابيدي؟
جوابي که به خاتون دادم، به آرادم گفتم: چون ... سردم بود، نمي تونستم اين همه راه رو بيام.
دستشو گذاشت رو زانوش و بلند شد و گفت: برو بخواب، دير وقته.
- شام خوردي؟
- نه... ميل ندارم.
- نخواب، برات ميارم.
- نمي خورم.
بلند شدم و رفتم آشپزخونه؛ غذاشو گرم کردم و بردم اتاقش. خوابيده بود.
لب تخت نشستم و گفتم: پاشو!
چرخيد طرفم و گفت: نمي تونم چيزي بخورم.
- خودم درست کردم. قرمه سبزيه که دوست داري.
لبخند تلخي زد و با بغض گفت: از گلوم پايين نمي ره.
romangram.com | @romangram_com