#حصار_تنهایی_من_پارت_1276
- شنيدم بابا.
گوشي رو قطع کرد و محکم زد به فرمون. منو جلو خونه پياده کرد و گاز داد و رفت. معلوم بود خيلي عصبانيه.
رفتم خونه، لباسمو عوض کردم. تا ساعت ده شب منظرش موندم، نيومد.
خاتون گفت: حداقل برو شامتو بخور.
- ميل ندارم.
- نگرانشي؟
- نگران کي؟! نه! فقط ... فقط حوصله ندارم از خونه تا عمارتو گز کنم که به آقا شام بدم!
خاتون خنديد و گفت: باشه؛ فهميدم!
وقتي رفت، روي راه پله نزديک اتاق اراد نشستم. نمي دونم ساعت چند بود؟ چرا هنوز نيومده؟ نکنه باباش بلايي سرش آورده؟ سرمو گذاشتم رو زانوم.
دستي شونمو تکون داد و گفت: آيناز... آيناز؟
سرمو بلند کردم. خواب رفته بودم.
نگاش کردم و گفتم: کجا بودي؟ چرا انقدر دير کردي؟!
گرفته بود. کنارم نشست، کتشو گذاشت رو پاش و گفت: نگرانم شدي؟
romangram.com | @romangram_com