#حصار_تنهایی_من_پارت_1275
پوزخندي زدم و گفتم: من تو خوابم نمي ديدم که سوار ماشين بی ام و بشم، حالا فراري بخوام؟!
آراد خنديد و گفت: آرزو بر جوانان عيب نيست!
- فعلا که آرزوشم نکردم! چون مي دونم برآورده نمي شه.
موبايلش زنگ خورد.
به صفحه موبايلش نگاه کرد و گفت: لعنتي!
جواب داد: بله بابا؟
- کجايي؟
- شرکت.
- برو پيش اسي، چند تا دختر داره، بخرشون. مي دي دست سعيد، بعدشم مياي پيشم کارت دارم.
- مي شه بعدا بيام پيشتون؟ کار دارم.
داد زد: نه؛ همين الان کاريي که گفتم انجام مي دي و بدون معطلي مياي پيش من. فهميدي؟
آراد کلافه شد و از روي عصبانيت، دندوناشو فشار مي داد.
باباش دوباره داد زد: نشنيدي؟
romangram.com | @romangram_com