#حصار_تنهایی_من_پارت_1274
با عصبانيت گفتم: تو امروز چه گيري دادي که يه بچه به من بچسبوني؟
- خب ببخشيد!
دوباره دست به سينه و با اخم، بيرونو نگاه کردم. يه ماشين فراري جلومون پارک کرد.
با چشاي گشاد نگاش کردم و گفتم: ماشين رو نگاه! چه نازه!
يه دختري ازش پياده شد.
با حسرت گفتم: خوش به حالت!
آراد خنديد و گفت: ماشين داد مي زنه که صاحبش دختره نيست!
- ولي رانندش که دختره بود؟
- مگه هر کي راننده ی يه ماشيني بود، يعني ماشين مال اونه؟!
شونمو انداختم بالا و گفتم: نمي دونم ... ولي فراري خوشگليه!
- دوست داري؟
- چي؟
- فراري.
romangram.com | @romangram_com